چکیده ای از پایه هفتم...

خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد
و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد
و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد
خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد
و کرم کوچکی پروانه ای زیبا و کوهی سخت
عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد میشود وقتی نخواهد نه
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن میشود ممکن
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد
مریم سقلاطونی-
***
امروز،در ۴ خرداد ماه ۱۴۰۵،ساعت ۱۵:۲۲ دقیقه بعد از ظهر،قراره یه سرگذشت از پایه هفتم بنویسم،شروعش هم از کلاس های تابستونی مدرسه است...

این عکس مال وقتیه که رفته بودیم برای خرید کیف مدرسه و به یک مغازه کافه بستنی قدیمی رسیدیم،دقیقا عین دهه ۶۰ بود:)))
اولین روز مدرسه،تو شهریور ماه واسه کلاسای تابستونی بود،به مدت یک هفته باید میرفتیم،هر روز دو زنگ،شب قبل اولین روز کلییی ذوق داشتم،چون بسته به کلاس بندی ای که قرار بود اعلام کنن ممکن بود زنگ اول زیست شناسی باشه،و خب بله زیست شناسی شد.
من دنبال مطلب راجع به زیست شناسی بودم تا حداقل یه پیش زمینه داشته باشم
صبح که رفتیم جلو جایگاه سخنرانی تو حیاط برامون صندلی گذاشته بودن،اول یکی از بچه های پایه هشتم اومد حرف زدن و اینا که بعدا باهاش آشنا شدم تو نمایشنامه خوانی،یکی از نهما هم اومد یه چیزی خوند و رفت،بعد دیگه معاون و مدیر اومدن ولمون نمیکردن انقدر حرف زدن😁
خلاصه کلاس بندی رو گفتن و خداروشکر با یه فرد رومخ تو یه کلاس نبودم،یه پوشه کوچیک و اتود و دفترچه دادن،با تیتاپ و چایی.
سر کلاس اول که رفتیم کلاس خودمون نبود و چند دیقه اونجا بودیم،بعد گفتن برید فلان کلاس و رفتیم کلاس خودمون،اصولا روز اول بود و همه تو فاز بودیم و اکثریت با بچه های مدرسه خودشون مچ بودن.
قرار بود ساعات اول آشنایی با مدرسه باشه که دبیر ورزشمون اومد و باهامون حرف زد و بیشتر آشنایی با اون بود،گفت که سالن ورزشی واسه زنگ ورزش میبریمتون با مینی بوس و اکثر اوقات کنسل نمیشه چون شهریه دادید،بقیه هم خوشحال چون تو ابتدایی به قول یکی یه ساعت از سر زنگ ورزش میزدن یه ساعت از تهش و هیچی ازش نمیموند🤝🏻
بعد لطف کردن اومدن ما رو بردن یکم مدرسه رو بشناسیم که گیج بازی در نیاریم اگه کاری داشتیم😺
خلاصه اون اوایل ما ذوق کرده بودیم که چه مدرسه خوبی و من اینطوری بودم که اگه این مدرسه ست ما تو طویله درس خوندیم،ولی خب متاسفانه بیشتر امکانات گویی نمادین بوده و باید دور از دسترس کودکان،یعنی ما نگه داری میشده،البته چندان تحریم نبودیم و یه حق و حقوقی هم داشتیم.
رفتیم سر زنگ زیست،دبیر زیستمون آدم خوبی بود،و صد البته بعد ها فهمیدم خیلیم با انصاف!
زنگ تفریح از فرصت استفاده کردم و با یکی دیگه رفتیم تو آزمایشگاه،البته نمیشد به چیزی دست زد و این بخش غم انگیز ماجرا بود،البته چندان حق مصرف تا الان هم نداشتیم🙄
زنگ آخر عربی بود و دبیر عربی دبیر پیاممون هم بود،تو طول سال تحصیلی واقعا منظم و مرتب درس میداد و اصلا کیف میکردی🙂↕️✨️
متاسفانه بیشتر روز اول یادم مونده و بقیه روزها خوب تو ذهنم نیست در رابطه با کلاسای تابستون...
روز اول مهر! خب یه شعرخوانی داشتم روز اول که زیاد راجع بهش صحبت نمی کنم،کلا پاییز چندان برای من فصل خوبی نبود،یعنی خوب بود،فقط یکم پشت صحنه کلافهت میکرد:>
اوایل توی بوفه که چندتا میز و صندلی داشت و حالت سالن داشت مینشستم،اکثر مواقع تنها میرفتم،با یه کتاب یا دفترچه و یه ظرف غذا،چندبار اکیپ های بچه ها میومدن پیشم و خلاصه من در مواردی بسیار اندک و محدود مجبور به تحمل یک سری حرف های ناشایستی که بهم دیگه به عنوان شوخی میگفتن بودم و یک سری رفتار های عجیب دیگه:))) توی بوفه حقیقتا خاطرات کمی ندارم...
قرار بود چهارشنبه ها به جای اینکه مثل بقیه روزای هفته تا ۲ ، یک ربع به ۲ باشیم ۱۲ و نیم تعطیل بشیم،که یک سری کلاس های فوق برنامه گذاشتن و بله بدبخت شدیم،مثلا برای کلاس ما برنامه نویسی با زبان HTML بود،یک سری ها برای موسیقی می رفتن،یه سری ها کمک های اولیه و...، بیشتر طبق کلاس بندی بود و گاهی استثناء هایی وجود داشت،زبان HTML جالب بود و چندان بدم نیومد
ولی یبار اومدن یه روانشناس آوردن که تنفس دیافراگمی و اینا رو میگفت که حقیقتا تو نت سرچ کنی برات میاره،برای همین من و یه نفر دیگه از اون نماز خونه(حالا شما بخونید مثلاااا سالن اجتماعات) در اومدیم و سرگردان که کجا بریم،رفتیم کتاب خونه که سه تا کتاب برداشتم و ناتمام پس دادم🤝🏻
از اون روز به بعد هم بخاطر امتحانات ۴۵ روزه و شروع امواج امتحانات،این کلاس ها الحمدلله تعطیل شد، کلا بیشتر نظم و ادعای مدرسه واسه اون حداکثر ۳ ماه اوله،به قول معلم تیزهوشان پارسالم،بعد آذر ماه دیگه سال تحصیلی تمومه و تق و لق هست🫡
برای تولد داداشم،یه بوم اکریلیک از این طرح های گرافیکی میگن یا مینیمال نمیدونم دقیق،ولی اون شکلی کشیدم که در حال حاضر روی شلف دیواریش گذاشته✔️
خب ببینید آذر ماه چیز خاصی نداشت،الی اینکه شب یلدا ارتودنسیم رو دکتر سفت کرده بود و یکم درد داشت،و متاسفانه فرداش امتحان قرائت قرآن داشتیم،قرار بود امتحان های به مراتب بدتری رو ازمون بگیرن ولی کنسل کردن،مدرسه ما عادت داره زودتر کاراشو انجام بده،مثلا ۶ دی باید امتحانات رو شروع می کردن،ولی گفتن حالا واسه گرم کردن یه چندتا امتحان بزاریم جلوشون،بازم با اینکه زودتر شروع شد امتحانات دی ماه،دیرتر تموم شد،میتونم بگم یکم زیادی دیرتر🤦🏻♀️

اولین امتحانمون،امتحان فیزیک بود که از سمپاد استان میومد،آقا دبیر فیزیک ما با دبیر فیزیک اون یکی کلاس فرق داشت،بعد گفت بیاید یه گروه جدا از اون کلاس بزنیم،براتون جزوه و نمونه سوال بفرستم و سوال هاتون رو اونجا بفرستید.
گروه رو تو ایتا زدن، اون اوایل خوب بود بیشتر فقط سوال پرسیدن بود، ولی شب قبل امتحان انقدر بچه ها میگفتن واااای ما کلی نمونه سوال حل کردیم واای انقدر درس خوندیم اتاقمون داغون شده که من داشتم مطمئن می شدم برن امتحان بدم نمره ام منفی میشه و هیچی نخوندم🫡
سر امتحان،دبیر اون یکی کلاس کاملا ضایع بود که کم مونده نیت طراح سوال رو بگه چون داشت جواب یه سوال که توش گیر زده بودیم رو به اونا می گفت
محض اطلاعتون چهارشنبه ها زنگ اول،اون یکی کلاس فیزیک داشتن و دبیرشون بنده خدا هدفش این بود انگار کل مدرسه رو درس بده،سر همین زنگ اول های چهارشنبه کلاس ما همش عصبی میشد و در نتیجه در رو میبستیم تا فیزیک رو با بقیه درس ها قاطی نکنیم،سر امتحان فیزیک باز صدای دبیر اون کلاس تمرکزمون رو بهم زد و مراقب در رو بست،ولی وقتی بچه ها دیدن داره جواب سوالات رو میگه در حال خواهش و تمنا بودن که در رو باز بذارن صداش بهتر بیاد😕
اون امتحان فیزیک نمرات ۲۰ کمی داشت تو کلاس ما، که خداروشکر من و ۲ ، ۳ نفر دیگه ۲۰ شدیم))

کیکی که برای روز پدر،با همکاری خانوادگی پخته شد🙂↔️
صرفا جهت یادگاری!
آخرین امتحان زیست و زمین بود،البته قرار بود آخریش پایش باشه که نشد،یعنی با وقفه پایش برگزار شد،آخرین امتحانشون،زیست و زمین بود که فکر کنم ۵ بهمن بود🫠 البته فکر کنم پنج شنبه قرار بود باشه که انداختنش یه روز دیگه از هفته...
سر امتحان زیست،اولین باری بود که داشتم برای یک عروسک درس توضیح میدادم،حقیقتا فکر میکنم اون عروسکه الان بیشتر از من زیست بلده🫠
روز قبل تولدم چون پرورشی بهم گفته بود پادکست درست کن،یه پادکست در رابطه با امام زمان درست کردم و روز تولدم با ولادت امام زمان یکی بود:))))
فردای روز تولدم قرار بود آزمون کارسوق ژنتیک باشه که افتاد یه روز دیگه،در نتیجه فقط یک گروه از هشتم و چندتا از نهم قبول شدن و هفتما نرفتن🫠
۹ اسفند ،شنبه. زنگ اول یه آقای پیری رو آورده بودن برای ما که خط یادمون بده،زنگ دوم زیست شناسی که مبحث شیرین قلب بود،اما سر همون زنگ زیست،مدیر اومد گفت بچه ها نترسید چیزی نشده فلان ما میدونیم شما شجاع اید، تهش بعد کلی به طور قطره چکونی حرف زدن گفت جنگ شده و آره دیگه،کلا مدرسه در هم پوکید
پایه هفتم،یه سال عجیب،بی حاشیه،ساده و آروم بود که پشت ماجرا کلی داستان داشت و همه ش به لطف خدا درست شد. سال خوبی بود،دوست صمیمی تو مدرسه گیر نیاوردم،میشه گفت وارد هیچ اکیپی نشدم و درگیرشون نشدم که از درس بیوفتم، اما سال خوبی بود،به یاری خدا بیشتر خودمو شناختم و رشد کردم..
دیگه بقیشم که گذشته چندان دوری نیست و حال ندارم باید برم واسه امتحان شیمی پایان ترم بخونم،این مطلب هم صرفا جهت اینه که یه یادگاری تو اینجا باشه،سرگذشت اصلی رو تو دفتر خاطرات مینویسم،شاید بعدا اینجا پستش کردم...
***
تیک تاک ساعت نهیب میزند به من که این پایان آخرین روزها از اولین سال دبیرستان است؛ چرخش عقربه گویی تماماً با من لج کرده و میخواهد همچو چرخوفلکی دیوانه، بچرخد و بچرخد و بچرخد. اتمام این روزها اینگونه است که انگار مینیبوس زنگ ورزش به آخر مسیر رسیده، انگار انشای آخر در کلاس نگارش خوانده شده، اردوی مدرسه تمام شده، درِ بوفه در زنگ تفریح بسته شده، انگار تماشاچیان اجرای نمایشنامهخوانی ما را برای آخرین بار تشویق کرده و زنگ آخر چهارشنبهها به صدا درآمده؛ راستی شنبهی بعدی کی است؟ کلاسها هنوز با همان رنگ و بو تشکیل میشود؟ زمان هنوز در جای قبلی خود باقی میماند؟ تکلیفمان را هم مشخص کنید، کدام درس را بیاوریم زنگ اول؟ هنوز کلاس خط داریم؟ راستی… اگر عقربهها به جای اول خود بازگردند، شنبهها باز همان شنبههای عجیب و غریب میمانند؟
-دستنوشته
۲۲:۲۹ دقیقه شب، ۵ خرداد ماه ۱۴۰۵



چکیده ای از پایه هفتم... 



