AsraAsra، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

غࢪوب آفتاب؛

یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَهُ؛

عید ۱۴۰۵🍀

1404/12/29 22:24
نویسنده : اسࢪاء|Asra
99 بازدید
اشتراک گذاری

اول از همه سلااام.

عیدتون مبارک باشه!

موقع تحویل سال که نشد درست درمون دعا کنم،مثل دوسال متوالی کلا گیج خواب بودم و یه دقیقه مونده بود به نو شدن سال،حالا هرچی ذهنم یاری میکرد از خدا خواستم...

ولی حالا هم،از خدا می خوام که حال خوب به تمام دل ها برگرده.حال خوب،کل ماجراست!

و امیدوارم که همه بتونن سال خوبی رو برای خودشون رقم بزنن.

و انشاءالله که دوستای قدیمی ای که از اینجا دارم مثل سایه و تانیا،و خیلی های دیگه که روی همین کره خاکی زندگی میکنن،بهترین چیزها رو که سزاوار اونهاست ببینن،چه بسا که خدا به حال و احوال همه ما،بهتر آگاهه...

آمین:)

عید امسال،برای همه مون یکسری سختی ها داشت...

دوست ندارم زیاد راجع به این موضوع صحبت کنم و متاسفانه الان قلمم برای نوشتن شرایط جنگی کار نمی کنه(هرچند یادداشت راجع بهش زیاد داشتم،شاید اینجا هم بزارمش.)

پس شاید یک جمله فعلا در رابطه با این قضیه تو ذهنم باشه که《خدای آسانی ها،خدای سختی ها هم هست.》

کلا از سال ۱۴۰۳ من بدخواب شدم،البته برای تحویل سال(در شرایط دیگه فجیع ترین روتین خواب رو دارم) سال قبل که تا ۶ونیم،۷ صبح بیدار بودم بعد خوابیدم،۱۲ ظهر بیدار شدم اونم از ترس اینکه خواب بمونم،سال قبلشم که کلا پای سفره نشستم،تو خواب بودم،امسالم که خواستم بعد ۲۰ ساعت و نیم بیدار موندن دو ساعت بخوابم،که به زور پاشدم سال نو با خواب واسم شروع نشه(با خواب شروع نشده خوابم انقدر سنگینه،با خواب شروع شه دیگه خودمو خرس قطبی معرفی میکنم)و تو عکس ها چشمای خواب آلودم مشخصه🙄

آره دیگه خلاصه سال جدید و تبریک جدید،بعد من متوجه شدم که نمی تونم بدون دلقک بازی تبریک بگم عید رو به کسی،جملات جدیدی اختراع می کنم که خدا می دونه‌...

 یاد دوسال پیش افتادم،ای بابا یادش بخیر،حدود ۲۵ تا کتاب گیر اورده بودم تو تعطیلات خوندمشون..

یکی از کتابا فرمول نجات پی بود،خیلی باحال بود.

یکی دیگه فکر کنم اردوگاه بطری های گم شده بود،اونم خیلی باحال بود؛آخر شبا موقع خوندنش یه لیوان شربت آبلیمو و شکلات کاکائویی کنار دستم بود...

الان که متاسفانه قسمت نبود بریم کتابخونه...

خلاصه امیدوارم تعطیلات عید خوبی داشته باشید:)

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

سپیدارسپیدار
29 اسفند 04 23:18
چقدر تو عوض شدی اسرا با اون اسرا کوچولو دو سه سال پیش خیلی فرق کردی 
خیلی پخته تر و خانم تر شدی حتی ندیده از دور از نوع نوشتنت معلومه...
خوب اینکه البته یعنی خیلی زود ما بزرگ شدیم ۵ سال گذشت از عمرم ... من الان ۱۷ سالم شده🥲🙇🏻&zwj♀️
اسࢪاء|Asra
پاسخ
عه! فدات شم مرسی🥲
هر آدمی یه سیر تکامل داره،یه تغییراتی قطعا میکنه حالا بر اثر حوادث روزگار و تجربه هایی که به دست میاره.
البته من داشتم الان مقایسه میکردم این چیزی که نوشتم رو واسه عید،دیدم ملت چقدر رسمی میان می&zwnjنویسن،من خیلی به صورت دلقکانه و مضحکی میام پستای عمومی رو میزارم یه دقیقه سکوت کردم بخاطر این وجه کمدین درونم😮&zwj💨
صحیح،زمان سریع میگذره دیگه کاری نمیشه کرد.
🌼 نوشین 🌼🌼 نوشین 🌼
1 فروردین 05 12:13
عیدت&zwnjمبارک اسرا جان😍 سال خوبی داشته باشی🪻
اسࢪاء|Asra
پاسخ
ممنونم عزیزمم😄🩷 همچنین برای شما🌱
سپیدارسپیدار
1 فروردین 05 20:11
حسی که بهت دارم انگار مثلا خواهر کوچیکمی (بلانسبت غارتگر شر خودم)
یه حس بزرگتر بودنی نسبت بهت دارم  که همیشه نگرانتم و خیلی برات ارزو های خوب خوب میکنم همیشه بچه !! )
اسࢪاء|Asra
پاسخ
متشکرم خیلی لطف دارین🫡
الهی،ممنوننننننن،منم همینطورررر🩷🥹
البته نگران خودتم باش،بار بقیه رو همیشه به دوش نکش
سپیدارسپیدار
1 فروردین 05 20:12
منتظرم تانیا بیاد چغولی غارتگرم رو بهش بکنم..
اسࢪاء|Asra
پاسخ
آخی🤣